بهار چيست؟ آيا بهار تنها زيبايي طبيعت است؟ يعني برف ها آب مي شوند.

در خت ها حيات تازه مي يابند و گل ها به پاي آفتاب، جهان دلگشايي را مي آفرينند؟

 آيا بهار فقط به طبيعت تعلق دارد يا انسان هم مي تواند بهاري داشته باشد؟


پاسخ همة اين پرسش ها بر مي گردد به اين كه برداشت ما از بهار چه مي باشد؟

 اگر از بهار تنها صورت طبيعت را مراد نماييم، بهار همانا نو شدن طبيعت مي باشد؛

اما اگر مقصود ما از بهار تحول باشد، در اين صورت شامل هر پديده مي گردد.

 همانگونه كه طبيعت تحول پذير مي باشد انسان نيز بهاري دارد و خزاني. بهار انسان

 را ايام كودكي او دانسته اند چرا كه در اين ايام انسان به نشو و نمو آغاز مي كند.

 تربيت بعدي او به نحوة تعليمي اش در همين زمان بستگي دارد. در حقيقت سنگ

تهداب تربيت كودك در همين زمان گذاشته مي شود. از اين جهت بهار انسان را ايام كودكي او شمرده اند.
حال اگر بياييم از ديد ديگري به موضوع نگاه نماييم، مي بينيم كه انسان در هر زمان

مي تواند بهار و خزاني داشته باشد؛ چرا كه از اين ديدگاه، بهار تنها گذشت زمان

نيست بلكه تحول و تكامل نيز هست. اين تحول و تكامل در هر زماني امكان پذير مي

باشد. حتا در دوران پيري نيز مي تواند براي انسان ميسور واقع شود.

    و اگر موضوع را از ديد فلاسفه مطالعه نماييم، در مي يابيم كه انسان در هر دقيقه و هر ثانيه بهاري دارد زيرا به باور فيلسوفان، هرچيز در حال تغيير است. پس هر

انسان بنا بر اين كه جزو موجودات مي باشد، در حال تحول قرار دارد. اين تفسير

فلاسفه از تغيير و حدوث عالم، جنبه عام تري دارد، به همه كائنات مربوط مي شود.


به هر صورت بهار هميشه با تحول و تكامل همراه است. تحول و تكامل انسان بر مي

گردد به شناخت و جهانبيني او از انسان و جهان. هرچه دايرة شناخت ما از محيط

پيرامون ما وسيع تر گردد، به همان اندازه حدود تكاملي ما بيش تر مي گردد.

جغرافيايي را كه علم به ما مي بخشد، حوزة شناخت ما را تشكيل مي دهد، و اين

 شناخت ممكن است تنها در چنبرة ذهن و \"وجود ذهني ما\" باقي بماند و ممكن

هم است كه از آن فراتر رفته و اثرات خود را بر روان ما نيز جاري سازد. در صورتي كه

چنين پيامدي را ما از شناخت خود تحصيل نماييم، پس در آن صورت ما فرد متكاملي

 شده ايم؛ فردي كه مي تواند خود را تعريف كند؛ ار چند تعريف ناقص، زيرا تعريف كامل

 انسان از خودش امكان پذير نيست. بلكه تعريف او در حد وسع و توان ذهني او مي

باشد. دست يافتن انسان به تعريفي از خود (ولو نامكمل)، قدرت او را چند برابر

ساخته، نيروي باطني اش را انرژي بيش تري مي بخشد. اينست كه مي گوييم:

 انسان اعلي؛ يعني انساني كه مراحل رشد خويش را پيموده به درجه اي از انسانيت

 رسيده است. در مقابل آن، انسان سفلي قرار دارد؛ يعني انساني كه هنوز در جاي

 نخست خويش پاي مي كوبد يا هم، سطح نزولي خود (يعني حيوانيت) را مي پيمايد.

 در جهانبيني اسلامي آنچه باعث مي شود كه انسان مراحل كمالش را در نوردد،

رعايت تمام دستورالعمل هاي قرآني و پرورش طبيعت و روح انساني آن مي باشد و

 آنچه او را به عمق هدايت مي كند و از سير سعادت دور مي سازد، ممارست عملي

و فكري او در مسير ظلالت و آبشخور حيوانيت است. حركت انسان در خارج از طبيعت

 خودش (صراط المستقيم) او را به سمت جادة گمراهي و انحراف از حق سوق مي

 دهد؛ در نتيجه به جاي رسيدن به كمال عالمي (نه مطلق) و سعادت (كه هدف از

حيات آدمي مي باشد) به جانب حيوانيت و شقاوت هدايت مي كند. آناني كه بايد

فرشته و سعيد شود، حيوان و شقي مي گردد. چنين انساني هم به حال خود مضر

واقع مي شود و هم به حال جامعه و انسان هاي ديگر؛ چرا كه او از خودش بيرون

آمده لباس ديگري را بر تن كرده است. چهرة ظاهري او اگر چند يك انسان است با

تمام هيكل انساني اما چهرة باطني او چيز ديگري است با صفت هاي حيواني. اين

چهره آندم كه روح از جسم نامي مفارقت مي‌ورزد خودش را نشان مي دهد، و اين

 \"خود\" هم با همان چشم روحاني قابل ديد و لمس است نه با چشم جسماني.


بنا بر اين، بهار انساني زماني آغاز مي گردد كه قدمي در جهت تعالي، كمال و

سعادت معنوي برداشته شود و خزان وقتي به وجود مي آيد كه شاخه هاي ايمان در

 توفان حادثات باطن شكسته شود و چراغ فرا راه آدمي در شور باد خزاني خاموش گردد.
دعايي كه در هنگام تحويل سال خوانده مي شود نيز ناظر بر همين معناست. در اين

دعاي كوتاه به دو عنصر مهم اشاره شده است؛ يكي قلب و ديگري تحول. انسان در

اين دعا از خداوند مي خواهد \"حال\" او را دگرگون سازد. حالي كه منشأ خود را از

قلب مي گيرد. قلب در اين دعا ريشة تحول آدمي است. سعادت او بستگي به تغيير

محتوايي قلب او دارد. با يك نگاه دقيق تر در اين دعا، روشن مي گردد كه بهار تنها به

 تازگي وتحول طبيعت اطلاق نمي گردد؛ بلكه جان آدمي را هم دربر مي گيرد.

 نو یسنده: م.تاتارخانی

م.تاتارخانی