دریاد آشنا

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیز یست

کو را هزار جلوه رنگین است

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی وانجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریده شیطان اند

اما من آن شکوفه اندهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تو به گوشه ای تنهایی

دریاد آشنای تو می جویم

خانم زنده یاد فروغ فرخزاد

 

شما می توانید باشید

شما می توانید موفق باشید

جهان غافل از ما در گردش خود است ، اما گردش اوزمان ماست. گاهی لازم است که گوشه ای بنشینیم واز خود بپرسیم که فلسفه زندگی ما که شامل باور ها ، نگرش ها وارزش های اصولی حاکم بررفتار ماست چگونه شکل گرفته است . بسیاری ار ما آن قدر در پیچ وخم زندگی خود را می بازیم که حتا فرصت پیدا نمی کنیم ، راهی برای مبارزه با مشکلات خود بیابیم در صورتی که مشکلات خود سازنده است ، پروزش دهند روح است ومقاوم کننده جان.

وما آنقدر دچار یاس وناآمیدی می شویم که یاد ما می ورود که تصور کنیم که کسی هست که همیشه ، در همه شرایط یار ویاور ما است وبه صورت غیر قابل پیش بینی معجزات خود را نشان می دهد.اگر مغز شما ملیارد ها سلول را در خود جای داده است ، همین مغز می تواند ملیارد ها فکر واندیشه تازه را به شما نشان دهد.

     شکسپرنویسنده نامی انگلیس ، انسان وروح او را اینچنین توصیف کرده است: بشر شاهکار زیبایی است که درقضاوت عادل ، در قدرت واختیار لایتناهی در شکل ممتاز ودر عمل چون فرشتگان ودر قدرت وادراک چون خدا است این جملات را چند بار تکرار کنید. اگر کمی فکر کنید خیلی بهتر از آن هستید که تا بحال فکر می کردید به جای اینکه به گزشته نگاه کنید وخار حسرت بر دلتان بخلد به فکر آینده باشید بقول معین خواننده وآهنساز ایرانی گزشته گزشته است در فکر آینده باش این درست از قول یک هنرمند آواز خوان است ولی من فکر میکنم ریشه این کلام را باید در توصیه های اخلاقی دینی جستجو کرد وببینیدامروز چه باید بکنید تا چند سال آینده به خوشبختی وموفقیت برسید.

   از همین امروز شروع کنید وهراسی به دل راه ندهید مهم نیست چند بار  زمین می خورید ، مهم این است که چند بار می خیزید .فکرهای منفی را از ذهن تان پاک کنید قوی ومصمم بر پاهای استوار تان باستید وقوی ترین ضربه ای را که در توان یک انسان می توان سراغ گرفت، بر پیکر نا امیدی که قصد بلعیدن تان را دارد وارد کنید.

   بیاد داشته باشیدکه اگر توانایی تغییر چیزی را دارید که این یک موهبت الهی است ولی اگر مشکلی در زندگی تان وجود دارد که خارج از توان شما ست ، یک نفس عمیق بکشید واز جای خود بخیزید سعی کنید دنیا را چگونه پاک وبی آلایش می بینید واین ما هستیم که عرصه را بخود تنگ می کنیم دنیا وزندگی را ومشکلات وناملایمات زندگی  همانگونه که هست بپذیرید از خداوند بخواهید شهامت این پزیرش را به شما عطا کند ومبارزه را آغاز کنید.

شخصی در آخر روز های عمر خود می گفت:بچه بودم دلم می خواست دنیا را عوض کنم، کمی که بزرگ تر شدم گفتم کشورم را تغییر دهم ، کمی برزگتر شدم گفتم  کشورم خیلی بزرگ است بهتر شهرم را عوض کنم، جوان که شدم گفتم شهر خیلی بزرگ است محله خودم را تغییرمی دهم به میان سالی که رسیدم، گفتم از خانواده ام شروع می کنم ودراین لحظه آخر می بینم که باید از خودم شروع می کردم.

   اگز از خود آغاز کرده بودم ، خانواده ام، محله ام ، شهرم ، کشورم ، وجهان را تغییر می دادم. بیایید ما هم از خود ما شروع کنیم .انسان موفق وقدرت مند کسی است که اندیشه های مثبت وباورهای سبز داشته باشد.انسانی کامیاب است که هدفمند باشد.

   زندگی بدون هدف معنا ندارد وهدف بدون امید شکل نمی گیرد وامید بدون تلاش رنگ می بازد . دوستان خوب من ، توقف کافی است . مسیران را مشخص کنید وآماده حرکت شوید شما می توانید موفق باشید همیشه راه برای بیرون رفتن از مشکلات زندگی  وجود دارد. کمی فکر کنید ، شما هم حتما به این نتیجه خوب می رسید     قدرتمند وسربلند باشید.

وقلب برای زندگی بس است

 

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت



روزی که کمترين سرود

بوسه است

وهر انسان

برای هر انسان

برادری است

روزی که ديگر درهای خانه هاشان را نمی بندند

قفل

افسانه ايست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطرآخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم

روزی که هر لب ترانه ايست

تا کمترين سرود بوسه باشد

روزی که تو بيايی

برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که

ديگر نباشم...

از شعر های احمد شاملو

 منتظر نظریات دوستان هستم  واگر شعر های مماقل هم داشته باشید ارسال کنید

پنجه های آهنین فقر

پنجه های آهنین فقر

زمستان بود وبرف با شدت تمام می بارید، قلعه کهنه را برف چون کفن پوشانده بود مردم از شدت سرما وسردی بسیاری روز ها را در خانه های محقر خود پناه میبردند ، در وسط قلعه خانه غلام رسول قرار داشت که از خانه های دیگر کهنه تر وفرسوده تر مینمود ورو بویرانی . از بیرون که نگاه می کردی طویله گونه بود ولی داخل آن انسانها شب وروز شان را بسر میکردند . تکه سیاه ودود زده گلیم کهنه که قسمت بالای دروازهء کوچک به ارتفاع یک متر را گرفته بود. نشان میداد در وازه خانه است ، راه رو به طرف طویله ای بود که یک مرکب در انجا بسته بود. سمت راست راهرو تنور خانه واتاق نشیمن بود. نزدیک تنور لحاف کهنه وپینه دار بود که گاه یک قسمت آنرا روی تنور می کشید واز گرمای آن بعنوان صندلی استفاده می کردند.

غلام رسول لحاف را تا نزدیک های سینه کشیده کشیده ورو به  سه فرزند کوچکش که درکنار او مشغول بگومگو بودند نمود ، آهی سرد را از سینه بیرون داد وهمچنان چهره های نحیف ولاغر فرزندان خود را نگاه  می  کرد که از شدت فقر وگرسنه گی چشمان شان در کاسه سر فرو رفته بود لبهای شان چروکیدده ورنگ جهره ها وضعیف گردیده بود ، زیر یک لباس که تنها پیراهن وتنبان کهنه ومندرس بود ، در سرمای زمستان زندگی میکرد.

این نگاه ها دل مرد را به رقت آورد وفقر روز گار در نظرش افسانه شکست نا پذیر جلوه کرد. خیالش رفت به زندگی پررنج ومحنت گزشته اش که باشکم گرسنه چه روز های سختی را به کار می پرداخت وبا مشکلات آن تنه می زد. برای بهتر شدن زندگی عمده تر حیات پدر ومادر پیر ، زخم زبانها وحرفهای هر کس وناکس را تحمل کرد، وضع کمی بهتر شده بود. اما گویا فقر چون سایه ایلایش نمی کند ، پدر فوت کرد، تمام داروندار زندگی خود را در مراسم دفن وکفن او از دست داد وفاتحه پدر را با پول قرض گزراند، مادر نیز از فرط فقر ونبود شوهر پیر وناتوتوان گردید . روزی وحشت زده وبا صدای لرزان که حاکی از ضعف وناتوانی او بود ، غلام رسول را به نزدیک خواند در حالیکه اشک در  چشمان داشت واز یک دستش خون می آمد، دستش را در بغل گرفته وخشم آلود بطرف رسول نگریست ، غلامرسول علت را جویا شد مادر گفت گوسفند قربانی گردن بندش تنگ شده بود  تادست، بردم مرا بطرف خود کشید ودستم را زخم کرد وگوسفند دیوانه وار فرار کرد غلام رسول بعد از آوردن  گوسفند پهلوی مادر نشست ، مادر به اصرار زیاد از او می خواهد که زن کند وتشکیل خانواده بدهد ، جز این کار چاره ندارد کار وبار خانه بر او فشار آورده ، توان وانجام کار سنگین خانه از او سلب گشته است.    قسمت اول تاریخ 23 جدی اخلاصی  ولایت بامیان