دولت پاکستان ونظریات مردم

  • دولت پاکستان

باوجود که پاکستان با افغانستان ازدیدگاه های مختلف مشترکات وبافت های فرهنگی ، اجتماعی بیشماری  دارد ولی سیاست های کج اندیشانه ، تبدار، مرض آلود وموقتی دولت مردان پاکستان باعث گردیده است که گاها فگاها فضای دود اندود وتیره بین دولت افغانستان وبرادر پاکستان برخلاف دوستی های منطقه ای وفرهنگی رونماگردد ومردم افغانستان نسبت به پاکستان نظری ناخوش آیند داشته باشد.

      درست سیاست های مبتنی بر احساسات وخود مداری پاکستان که میخواهد خود را جندارم منطقه نشان دهد دولت پاکستان را به چالش های عظیم وبزرگی داخلی وخارجی مبتلا کرده است پاکستان نسبت به همسایه خود کشورما افغانستان همیشه با دید مالکیت نگاه کرده است وباپیش فرض ازقبل تعیین شده وپلانیزه شده سیاست های خارجی خود را نسبت به افغانستان عیار میکند.که دراین خصوص دولت مردان کشور ما باید ازطریق جامعه جهانی وکشورهای منطقه به پاکستان بفهماند که سیاست یک بام ودو هوا بنفع هیچ یکی از کشورها نخواهد بود ونیز دولت مردان پاکستان را متقاعد سازند که دولت افغانستان ومردم افغانستان دیگر آن دولت ومردمی نیست که سیاست های پاکستان را بتواند تحمل بکند.

    پاکستان ازجهتی مولد ترورزیم است ، کنترول تروریزم را دردست دارد واز جانب دیگر برای دریافت امتیازات سیاسی ، اقتصادی خود از کشور های کمک کننده مثل ایالات متحده امریکا برعلیه تروریزم موضع اتخاذ میکند.

خلاصه نظریات مردم بامیان دراین خصوص:

- آقای فولادی مشاور والی بامیان:نطرمردم افغانستان راجع به دولت پاکستان درمجموع منفی است چون پاکستان عملا دردوره طالبان مردم افغانستان زیاد ضربه زدن که تاهنوز این ضربات را درپست وکوشت خود احساس میکنند.اکنون نیز بخش ازدولت پاکستان که شاید اکثر دولت مردان این خطه را شامل نشود سیاست شان برخرابی افغانستان است که نمونه های آنرا ما درزابل وهرات میبینیم پاکستان بخاطر که شری تروریزم درامان بماند همیشه درداخل افغانستان مداخله دارد تا جهت تروریزم را تغییر دهد وهیچ گاهی درصدد برانداختن سایه تروریزم ازدوکشور تلاش نکرده است.بهمین خاطر هم ازآمریکاه پول دریافت میکند وهم تروریزم را تقویه می بخشد پاکستان مداخله شان تاریخ طولانی دارد وبه کشور افغانستان بصورت مالکانه وجز ملکیت خود نگاه میکند وبهمین اساس سیاست های خود را عیار میکند.

   دولت باید ازطریق جامعه بین المللی این موصوع را پیگیری بکند که اگر پاکستان نقش درترورزیم ندارد حد اقل مرزهای خود را بروی آنان بسته کند که ازکشور پاکستان وارد کشور ما نشود.

- آقای حسینی کار شناس مسایل سیاسی ونویسنده برنامه سیاسی رادیو محلی بامیان :راجع به پاکستان دیدگاه های مختلف وجود دارد مثلا ازنظر پشتون های سرمرز پاکستان خوب مردم است ودولت شان هم خوب است ولی ازدید فارسی زبانهای این کشور پاکستان همیشه کشورمتجاوزبوده وهیچ گاه نظر خوبی نسبت به آنان ندارد چون درین جا منافع پشتون ها وسرمرزی ها مطرح است وازجانب دیگر مضرات کلی پاکستان برای افغانستان .پاکستان سیاست دوپهلو دارد وسیاست های آنان بی ثبات است راجع به افغانستان پاکستان را میتوان گفت حامی تروریزم است .

   راجع به دولت مردان افغانستان یک مشکلی که وجود دارد این است که دولت مردان ما سیاست باثبات ودرست ندارد لذا با یک اشاره امریکا سیاست شان نسبت به پاکستان تغییر میکند بهمین خاطر دولت مردان ما استراتژی مشخص نداشته ونخواهد داشت.

- محمدی کارمند رادیو تلویزون بامیان: پاکستان همیشه دچار درگیری های فرقه داخلی است وازین بابت رنج میبرد آنان بخاطر اینکه ازین معضل داخلی رهای پیدا کنند کوشش دارند که معضلاتی را درکشور ما ایجاد کند تا ازآب گل آلود ماهی مراد بدست آرند واز طرف دیگر ایجاد امنیت درداخل افغانستان ضعف پاکستان را نشان میدهد درمنطقه ازین لحاظ پاکستان سعی دارند که همسایه همیشه پرتنشش امنیت نداشته باشد افانستان برای پاکستان منبعی درآمد است کالای بی کیفیت پاکستان درافغانستان حضم میشود این در دراز مدت وکوتا مدت برای پاکستان حایز اهمیت است.

   راه حل این است که افغانستان با پاکستان روابط دیرینه دارد حتا روابط خانوادگی به این اساس دولت باید این روابط را تبدیل ضوابط هم بکنند وباحاکم شدن ضوابط خیلی از گرفتاری های دوکشور حل خواهد شد.

- محمد ضیا امید کامند ان دی آی وفارغ تحیصل پوهنحی اقتصاد  : پاکستان افغانستان را بازیچه خود گرفته است افغانستان دچار تورم پولی است وپول پاکستان درافغانستان خوب چلیش دارد که دردیگر کشور های بدیل برای آن نمیباشد.لذا نا امن کردن افغانستان برای پاکستان استراتژی پولی است.

این بود گزیده ازنظرات شهروندان بامیانی    

          

                                      عارف اخلاصی ولایت بامیان2006-02-11         

مادر عزیز روزت مبارک!!!

مادر!
امروز ، روز توست. از تو گفتن و براي تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا مي‌خواهد كه من فاقد آنم. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني‌ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت ، رفيعتر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم.
چه كنم كه بضاعت بيان حق شناشي سزاوارنه‌ات را ندارم. انديشه ی قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه‌بتواند فرشته‌ي چون تويي را بستايد يا به اداي تكليف چشمه‌يي از درياي حق والاي مقامت بشايد. چه كنم كه توشه‌يي بيش از اين در چنته ندارم.پس سخاوتمندانه همين دلواژه‌هاي سترون و نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه‌هاي لرزانم بنشان.
بزرگوارانه مباهات پذيرش تبريك و تحسينم را از من دريغ مدار و ظل مرحمتت را از سر بي‌سايه‌بانم برنگير. مي‌خواهم از تويي بگويم كه زيباترين و دلاراترين مفاهيم قاموس تمام ابناي بشر از ازل تا ابد، ملهم از روح اهورايي و جايگاه فرشته گونه‌ي توست. مدار روح‌انگيزترين گلواژه‌ها در زيباترين نوشته‌ها، شعرها، قصه‌ها، سرودها، ، سخنوريها و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد فروزان تو مي‌چرخد. ستاره‌ ي عالي‌ترين كهكشان مفاهيم انساني از تلالوي شمش وجود تو چشمك مي زند.
به راستي چگونه مي‌توان از عالم و آدم سخن گفت، اما از سمبل همه زيبايهايش ، يعني تو ، روي بر تافت چگونه مي‌توان طبع لطيف انسان و سجاياي عالي او را بازشناخت، اما دل در گرو تو نداد؟ چگونه مي‌توان پاكترين و با شكوه‌ترين خصايل انساني را بازگو كرد اما تابش چشم‌نواز مهپاره رخسار تو را از پس آن نديد؟
اصلا" چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت ، دلدار بود، آيين مهرورزي آموخت، رسم پاكبازي فراگرفت، رفيق توفيق شد، صبوري پيشه كرد،قناعت ورزيد، گوهر حياء را باور كرد، ارج شرف را اندازه گرفت، زنگار جسم و روح را شست و راز روح پرنياني آدمي در شاخسار دلاويز گلستان خلقت را فهميد؟ اما انصافا"با اينهمه احسان و جايگاه والامرتبه‌يي كه داري، ظلمي هم كه بر تو رفته است، مرز ندارد
بگذار بپرسم در اين همه جفا و جنايتي كه تاكنون در حق ابناي بشر شده و مي‌شود، سهم تو چقدر بوده است؟ جلادان، سفاكان و ديكتاتورهاي تاريخ بشر چقدر از ميان زنان برخاسته‌اند؟
پاسخ به اين سووال به روشني آفتاب است و نيازي به اثبات استدلال ندارد. نمي‌خواهم راه مبالغه بروم يا خطاي كسي را رفو كنم، اما راست اين است كه حتي بسياري از كجرويهاي همجنسان تو نيز از فرط مشتهيات اهريمني ناكسان يا تغافل در برابر برآوردن نيازهاي طبيعي آنان است. بگذار از اين بگذرم و خود را و تو را بيش از اين ميازارم.
 سلطان قلبم!
تنها نه بخاطر بهشتي كه زير پاي توست ، نه به خاطر نسلي كه زاده توست، نه به خاطر لالايي‌هاي دلنوازت، نه به خاطر خونواره چشمان خسته‌ات، نه به خاطر رنجواره بلاكشي‌ات، نه ‌به خاطر سرشت مهرآگيني‌ات،نه به خاطر سرسبزي قلب پاكبازت، نه به خاطر زيبايي نازكي خيالت يا تردي روح دلنوازت، نه به خاطر پاكي احساس دلارايت، نه به خاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه به خاطر ....، تو را مي‌ستايم به خاطر شور بالغ خداگونگي‌ات، به خاطر شاهكار شعور شرف مداريت، به خاطر گوهر دردانه حياء و نجابتت، به خاطر كولاك گرمجوش گذشت و ايثارت، به خاطر راز فاخر و زيباي مادريت،به خاطر ترك برداشتن بلور نگاه نگرانت، به خاطر آتشفشان پرگداز سوختن و ساختنت ، به خاطر غرق شدن بلم جواني و آسايشت در درياي طوفانزده بي‌قراريهاي من و به خاطر همه آنچه كه به من دادي يا ندادي، دوستت دارم و بر تو مي‌بالم و مغرورانه منتت را مي‌كشم.
مي‌خواهم بداني كه بهار آرزوهايم، تنها به كرم ميزباني كريم تو گل‌افشان مي‌شود، خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي‌رسد.تلاطم روز و شبم، از صدقه‌ي سر تو قرار پيدا مي‌كند،رزق و روزيم از بركت اذكار و ادعيه خلوت تو رونق مي‌گيرد. بيا مرا به پهندشت سبزفام رامشگاهت ببر و در دامن پر مهرت، سرم بر زانوي خسته‌ات بگذار و با دستان پر چروك و لرزانت ، موهايم را نوازش كن و به جاي لالايي‌هاي روح نوازت ، اسرار خداگونگي را در گوشم بخوان و فانوس نگاه تارم در صراط رحمت رحيميه حضرت دوست شو. بيا ذره ذره خلاء تمناي تك تك سلولهايم را به شراب عقيق ناب طهورت بياكن و غبارستان وجودم را با خوشاب دلستان سبز و پاكنهادت بشوي. بيا به جاده عمرم بنگر تا در هرگام رفته‌ام اثري از رد مهرم به خودت را بيابي تا شايد رحمي كني و مرا اجير - نه چه مي‌گويم- ذبيح ابدي خودسازي كاش مي‌توانستم با خون خود قطره قطره قطره بگريم تا سرسپردگي‌ام به خود را باور كني. كاش مي‌توانستم در شط خون خود وضو بگيرم و براي پاسداشت شاهكار خلقت تو به درگاه باري، نماز شكر به جاي آورم و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم. (و تبارك‌الله احسن الخالقين)
كاش مي‌توانستم برايت بميرم تا تو بماني. كاش نقاب سينه‌ام را مي‌شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي‌رسيدي و در واقعيت كوچك من، حقيقت بزرگي خود را مي‌يافتي!
مادرم، سرورم
بيا بهت عشق بي‌پايانم را كه از شعشعه بت رويت سرشار گشته است، در مردمك نگاه بيتابم بنگر و بر بزرگي و تلالوي جاه و جلالت ببال. کاش مي‌توانستم به بهاي غروب هميشگي نگاهم، در آن دو خورشيد سياه افول كرده در روي ماهت ، نور و سويي دگره‌باره مي‌تابيدم. كاش مي‌توانستم تمام عمرم را يكجا بدهم تا حتي يك نفس بيشتر بكشي. كاش عمود كمرم مي‌شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده‌ات باشم. كاش پيش مرگت شوم، فدايت گردم، الهي بميرم تا تو بماني. كاش هست و نيستم را مي‌دادم تا تو از دستم راضي باشي و كريمانه از ذكر دعاي خيريت محروم نكني. بيا با سخاوت دعاي خيرت به‌ساحل فلاح روانه‌ام ساز،چون بي‌تو هيچم، بي‌بركت خشنودي تو سزاوار لهيب سوزان دوزخم، پس اگر هستم يا اميد به فرداي روشن دارم، فقط چشم طمع‌ام به سفره كرم توست.
مادرم
" روزت مبارك "